نویسنده
درباره من : یک حمیدهیچگاه پایش را از گلیمش پهن تر نمی کند.... یک حمید هیچگاه سفره اش را همه جا دراز نمی کند...یک حمید آدمی ست که همیشه نوستالژی را دوست دارد.. او آینده را در گذشته می داند ... یک حمید .
پروفایل من : حمید شعرانی
آرشیو مطالب وبلاگ
صفحه نخست
عناوین مطالب وبلاگ
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
آبان ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
مهر ۸٤
امرداد ۸٤
اسفند ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
تیر ۸۳
صفحات وبلاگ
مطالب اخیر
تابستانه
لا لا گل زیره........
تو یکی با من دوست باش لطفاَ . هایکو
تش بگیری , واپیچی روزگار (2)
کودکیمان اینگونه رفت...
روزهای آخر سال و عشق تیله بازی
مینی مال
گروهان بجای خود....
یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۸
تولد نوشته
دسته بندی مطالب
پیوند دوستان
شرکت تعاونی مصرف فرهنگیان دیر
خنیا ( ابریمو )
سايت خبري بندر دير
محمد خومو
سمانه اسدی
هادی .يک استقلالی
نوشته هايم در مطبوعات استاني
هانيه بختيار
توکا نيستانی
هفت( مژده غضنفری )
ساجده شريفی
سايت خبری بازتاب
دير بن بست//حسين فخرائی
وبلاگ خبری بندر دير
دست نوشته های یک جاشو... یوسف...
عبدالحمید پهلوزاده
خانه جوانان وبلاگ نویس بوشهری
يادداشت های يک نماينده مجلس هفتم
لیست وبلاگ های فارسی
نویسندگان همکار
پیامک بلاگ
فید منتخب من
تابستانه
| ساعت ٩:٠٦ ب.ظ روز سهشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٩ |
|
فَبأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ(1)
(1) افطار می کنم با چشمانت روزه ی کله گنجشکی ام را مادر (2)
میگن : لوک با آب بارون مست میشه ؟ میگم : مگه تو بارونی ؟ (3) سیزده نحس است و هفت مقدس تو چندی ؟ (4) سحر و جادو و شعبده نیازی نیست چشمانت کافیست!!! تابستانه ........................................................................... تابستانه
دانه های تسبیحش را یکی یکی بالا و پایین می کند بدون اینکه موردی را از قلم بیندازد و نگاهی معصومانه به چشمان ما می کند و تلفظ درست کلمات را هی تکرار و هجی می کند، گوشه ای نشسته ام و به این فکر می کنم که دوچرخه ای که پدر قول داده تا در صورت کسب معدل بیست برایم از پشت خلیج با خود بیاورد چه شکلی و چه رنگی خواهد بود و در این غوطه ور بودم که ترمزش دیسکی ست یا اینکه باربند همراه خواهد داشت یا زینش چرم خواهد بود یا پلاستیک ، در اندیشه دوچرخه ای بودم که شاید می توانست بهترین کادوی زندگی ام باشد آنهم توسط پدرم ، پدری که شاید کمتر می دیدمش در ایام تحصیل و بیشتر روزهای سال را در کشورهای حاشیه خلیج تاابد فارس کار می کرد تا جلوی خانه و خانواده اش شرمنده نباشد ، تابستان و تعطیلات را نمی شد براحتی از دست داد ، از روی اجبار یا دلخواه باید همه ی تابستان را در کلاسهای رنگ و وارنگ سپری می کردیم یا به کانون می رفتیم جایی که پنج شنبه هایش بهترین روزهای عمر ما بود با جشن های آخر هفته و اجرای نمایشها و برنامه های فوق برنامه یا هم باید طبق دستور و سفارش مادر عصرهای داغ تابستان را در خانه دی سید (1) یا بهتر بگویم مکتب او قرآن را یاد می گرفتیم ، شده بود سنت هر ساله تابستانهای ما ، یادگیری قرآن در محضر بچه های محله و دی سید که ملٌای مکتب بود و یاد می داد که چگونه کلمات عربی قرآن را تلفظ کنیم بدون اینکه اشتباهی داشته باشیم در قرائت و روخوانی آن ، خوردن حلوای روزانه هر روز در خانه ی یکی از بچه ها محله پس از اتمام سوره لم یکن و چه خوش بود می خواندیم : حلوای بهر ملا جدا کنیم ، .....همه ی اینها می شد تمام تابستان ما.دانه های تسبیحش را یکی یکی بالا و پایین می کند بدون اینکه موردی را از قلم بیندازد و نگاهی معصومانه به چشمان ما می کند و تلفظ درست کلمات را هی تکرار و هجی می کند، گوشه ای نشسته ام و نگران دوچرخه ام بودم ، دوچرخه ای که همین دو روز پیش پدر برایم فرستاده بود، اتفاقاً هم زنیش چرمی بود ، هم باربند داشت و هم دیسکی بود، تمام دغدغه ی تابستان من شده بود دوچرخه ی آبی رنگی که هر روز مورد سرقت قرار می گرفت و چگونه فراموش کنم گریه ها و فریادهایی که آسمان بندر را می لرزاند تا زمین و زمان دست به دست هم دهند و دوچرخه مرا از برادر بازپس گیرند و البته همیشه ی تابستان داشتم کسانی که دوستم می داشتند و حاضر بودند برادر بزرگتر را بخاطر دوچرخه ربایی دعوا کنند و چه خوش بود روزگار ..... چطور می توانم تابستانها را سپری کنم در حالی که فراموش کرده باشم زنی که دانه های تسبیح اش را یکی یکی بالا و پایین می کرد و با نگاه معصومانه اش قرائت عربی قرآن را به ما یاد می داد ، چطور می توانم تابستان را سپری کنم و روزهای خوش کانون و اردوهای تابستانه ی کانون را و کلاسهای رنگ و وارنگ که پاداش درس خواندن زیادی ام در ایام تحصیل بود از یاد ببرم ...تابستان هم تمام می شود و من چطور می توانم فوتبال (( گل کوچیک )) داغ تابستان را بر روی آسفالت داغ بندر از ذهن پاک کنم و چگونه می توانم کودکی هایم را که همیشه تابستانه بوده اند از یاد ببرم.... نه رفیق ، نمی شود ادبی و داستانی نوشت از تابستانه های داغ کودکی و نوجوانی ،که روزهایش سرشار از خوشی ، انرژی ، انگیزه و اشتیاق بود ، از تمام دوران عمر ورزشی ام که به بیشتر از چند مسابقه رسمی فوتبال نرسید ، چطور می توانم فراموش کنم که در طول دوران عمر ورزشی حرفه ایم به عنوان دروازه بان میانگین 6 گل خورده در هر بازی در کارنامه داشته ام و آنروز که به تیم مرود علاقه ی کودکی ام پیوستم و آقای مربی مرا در پست تخصصی بازی داد در اولین و آخرین بازی برای تیم محبوبم هنوز بازی به نیمه نرسیده بود از زمین مسابقه اخراج شدم و از آنروز بود تصمیم گرفتم دیگر به سراغ فوتبال حرفه ای نروم !!! تابستان هم تمام می شود و من چگونه می توانم خاطرات زیبای سکونشینی و تشویق تیم مورد علاقه ام که اتفاقاً برادرم گلرشان بود و خوش هم می درخشید در دروازه اش ،فراموش کنم ، چطور می توانم مسابقه سال 73 تیمهای شاهین و پیکان را از یاد ببرم زمانی که شاهین و پیکان دو تیم فوبتال شهرم که همیشه باهم کری داشتند با هم مسابقه داشتند و من تشویق پیکان می کردم در حالی که دروازه بانهای هر دو تیم برادرانم بودند و چه خوش می گذشت تابستانه های فوتبالی و تشویق های روی سکوهای ورزشگاه که همیشه صدای نی انبان ها بندر را فرا می گرفت و کتابها و دفترهای درسی که پاره می شد و سکوها و زمین فوتبال را در بر می گرفتند ودرگیری من با خانواده که همیشه می گفتند باید بخوانی و بخوانی و بخوانی حتی در تابستان ....باید می خواندم تا به آرزوی مادر که همیشه می گفت :باید دکتر شوی ، جامعه عمل بپوشانم اما بزور که نمی شود مادر ، می شود.... این را خودت بعدها اعتراف ،گفتی به زور نمی شود حمیدو را دکتر کرد .... نه رفیق ، باور کن نمی توانم همه ی تابستانه هایم را فراموش کنم ، روزهای خوش تابستانهای کودکی و نوجوانی را چطور می شود پاک کرد در حالی که دریا اوقات فراغت ما بود و ساحل ....... ...............................................................................................
پ ن 1 : فبای آلا ربکما تکذبان ، آیه ای که دوستش داشته و دارم .
پ ن 2 : دی سید ، زنی مهربان در همسایگی ما، که خیلی حق بر گردن بچه های محل دارد... پ ن 3 : پیکان و شاهین دو تیم در شهرستان دیر که آنوقتها همیشه باهم کری داشتند و بازیهایشان جنگی بود برای خودش. پ ن 4 : گفت : رفیق روزهای چگونه می گذرد ، گفتم : راستش را بخواهی از قرمز عبور کرده وضعیت !!! پ ن 5 : رمضان هم حس و حال خاصی دارد اما نوشتنم نیامد در این خصوص پ ن 6 : مکتب ... توضیح نداره که ...مکتب یعنی جایی که ما جمع می شدیم دور هم حلقه می زدیم و یهنفر اون وسط (دی سید ) می نشست و درباره قرائت و روخوانی ما اظهار نظر می کرد و ما را یاری می کرد تا بنویم قرآن رو بهتر بخونیم....دی سید ( شاید بشود مامان سید..) پ ن 7: گرگشو ، رسم زیبای جنوبی ها ، که البته در تابستانهای کودکی من جایی نداشته ، من از گرگشو فقط شبهای سرد زمستان بیاد دارم ، این دلیل نگنجاندن گرگشو در تابستانه هایم بود.. اما خوب است این مطلب را در باره گرگشو بخوانید. |


چطور می توانم تابستانها را سپری کنم در حالی که فراموش کرده باشم زنی که دانه های تسبیح اش را یکی یکی بالا و پایین می کرد و با نگاه معصومانه اش قرائت عربی قرآن را به ما یاد می داد ، چطور می توانم تابستان را سپری کنم و روزهای خوش کانون و اردوهای تابستانه ی کانون را و کلاسهای رنگ و وارنگ که پاداش درس خواندن زیادی ام در ایام تحصیل بود از یاد ببرم .