تابستانه
ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٩  
فَبأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ(1)

(1)
افطار می کنم با چشمانت
روزه ی کله گنجشکی ام را
مادر
(2)
میگن : لوک با آب بارون مست میشه ؟
میگم : مگه تو بارونی ؟
(3)
سیزده نحس است
و هفت مقدس
تو چندی ؟
(4)
سحر و جادو و شعبده
نیازی نیست
چشمانت کافیست!!!
تابستانه ........................................................................... تابستانه
دانه های تسبیحش را یکی یکی بالا و پایین می کند بدون اینکه موردی را از قلم بیندازد و نگاهی معصومانه به چشمان ما می کند و تلفظ درست کلمات را هی تکرار و هجی می کند، گوشه ای نشسته ام و به این فکر می کنم که دوچرخه ای که پدر قول داده تا در صورت کسب معدل بیست برایم از پشت خلیج با خود بیاورد چه شکلی و چه رنگی خواهد بود و در این غوطه ور بودم که ترمزش دیسکی ست یا اینکه باربند همراه خواهد داشت یا زینش چرم خواهد بود یا پلاستیک ، در اندیشه دوچرخه ای بودم که شاید می توانست بهترین کادوی زندگی ام باشد آنهم توسط پدرم ، پدری که شاید کمتر می دیدمش در ایام تحصیل و بیشتر روزهای سال را در کشورهای حاشیه خلیج تاابد فارس کار می کرد تا جلوی خانه و خانواده اش شرمنده نباشد ، تابستان و تعطیلات را نمی شد براحتی از دست داد ، از روی اجبار یا دلخواه باید همه ی تابستان را در کلاسهای رنگ و وارنگ سپری می کردیم یا به کانون می رفتیم جایی که پنج شنبه هایش بهترین روزهای عمر ما بود با جشن های آخر هفته و اجرای نمایشها و برنامه های فوق برنامه یا هم باید طبق دستور و سفارش مادر عصرهای داغ تابستان را در خانه دی سید (1) یا بهتر بگویم مکتب او قرآن را یاد می گرفتیم ، شده بود سنت هر ساله تابستانهای ما ، یادگیری قرآن در محضر بچه های محله و دی سید که ملٌای مکتب بود و یاد می داد که چگونه کلمات عربی قرآن را تلفظ کنیم بدون اینکه اشتباهی داشته باشیم در قرائت و روخوانی آن ، خوردن حلوای روزانه هر روز در خانه ی یکی از بچه ها محله پس از اتمام سوره لم یکن و چه خوش بود می خواندیم : حلوای بهر ملا جدا کنیم ، .....همه ی اینها می شد تمام تابستان ما.
دانه های تسبیحش را یکی یکی بالا و پایین می کند بدون اینکه موردی را از قلم بیندازد و نگاهی معصومانه به چشمان ما می کند و تلفظ درست کلمات را هی تکرار و هجی می کند، گوشه ای نشسته ام و نگران دوچرخه ام بودم ، دوچرخه ای که همین دو روز پیش پدر برایم فرستاده بود، اتفاقاً هم زنیش چرمی بود ، هم باربند داشت و هم دیسکی بود، تمام دغدغه ی تابستان من شده بود دوچرخه ی آبی رنگی که هر روز مورد سرقت قرار می گرفت و چگونه فراموش کنم گریه ها و فریادهایی که آسمان بندر را می لرزاند تا زمین و زمان دست به دست هم دهند و دوچرخه مرا از برادر بازپس گیرند و البته همیشه ی تابستان داشتم کسانی که دوستم می داشتند و حاضر بودند برادر بزرگتر را بخاطر دوچرخه ربایی
دعوا کنند و چه خوش بود روزگار .....
چطور می توانم تابستانها را سپری کنم در حالی که فراموش کرده باشم زنی که دانه های تسبیح اش را یکی یکی بالا و پایین می کرد و با نگاه معصومانه اش قرائت عربی قرآن را به ما یاد می داد ، چطور می توانم تابستان را سپری کنم و روزهای خوش کانون و اردوهای تابستانه ی کانون را و کلاسهای رنگ و وارنگ که پاداش درس خواندن زیادی ام در ایام تحصیل بود از یاد ببرم ...
تابستان هم تمام می شود و من چطور می توانم فوتبال (( گل کوچیک )) داغ تابستان را بر روی آسفالت داغ بندر از ذهن پاک کنم و چگونه می توانم کودکی هایم را که همیشه تابستانه بوده اند از یاد ببرم....
نه رفیق ، نمی شود ادبی و داستانی نوشت از تابستانه های داغ کودکی و نوجوانی ،که روزهایش سرشار از خوشی ، انرژی ، انگیزه و اشتیاق بود ، از تمام دوران عمر ورزشی ام که به بیشتر از چند مسابقه رسمی فوتبال نرسید ، چطور می توانم فراموش کنم که در طول دوران عمر ورزشی حرفه ایم به عنوان دروازه بان میانگین 6 گل خورده در هر بازی در کارنامه داشته ام و آنروز که به تیم مرود علاقه ی کودکی ام پیوستم و آقای مربی مرا در پست تخصصی بازی داد در اولین و آخرین بازی برای تیم محبوبم هنوز بازی به نیمه نرسیده بود از زمین مسابقه اخراج شدم و از آنروز بود تصمیم گرفتم دیگر به سراغ فوتبال حرفه ای نروم !!!

تابستان هم تمام می شود و من چگونه می توانم خاطرات زیبای سکونشینی و تشویق تیم مورد علاقه ام که اتفاقاً برادرم گلرشان بود و خوش هم می درخشید در دروازه  اش ،فراموش کنم ، چطور می توانم مسابقه سال 73 تیمهای شاهین و پیکان را از یاد ببرم زمانی که شاهین و پیکان دو تیم فوبتال شهرم که همیشه باهم کری داشتند با هم مسابقه داشتند و من تشویق پیکان می کردم در حالی که دروازه بانهای هر دو تیم برادرانم بودند و چه خوش می گذشت تابستانه های فوتبالی و تشویق های روی سکوهای ورزشگاه که همیشه صدای نی انبان ها بندر را فرا می گرفت و کتابها و دفترهای درسی که پاره می شد و سکوها و زمین فوتبال را در بر می گرفتند ودرگیری من با خانواده که همیشه می گفتند باید بخوانی و بخوانی و بخوانی حتی در تابستان ....باید می خواندم تا به آرزوی مادر که همیشه می گفت :باید دکتر شوی ، جامعه عمل بپوشانم اما بزور که نمی شود مادر ، می شود.... این را خودت بعدها اعتراف  ،گفتی به زور نمی شود حمیدو را دکتر کرد ....
نه رفیق ، باور کن نمی توانم همه ی تابستانه هایم را فراموش کنم ، روزهای خوش تابستانهای کودکی و نوجوانی را چطور می شود پاک کرد در حالی که دریا اوقات فراغت ما بود و ساحل .....
..


...............................................................................................

پ ن 1 : فبای آلا ربکما تکذبان ، آیه ای که دوستش داشته و دارم .
پ ن 2 : دی سید ، زنی مهربان در همسایگی ما، که خیلی حق بر گردن بچه های محل دارد...
پ ن 3 : پیکان و شاهین دو تیم در شهرستان دیر که آنوقتها همیشه باهم کری داشتند و بازیهایشان جنگی بود برای خودش.
پ ن 4 : گفت : رفیق روزهای چگونه می گذرد ، گفتم : راستش را بخواهی از قرمز عبور کرده وضعیت !!!
پ ن 5 : رمضان هم حس و حال خاصی دارد اما نوشتنم نیامد در این خصوص
پ ن 6 : مکتب ... توضیح نداره که ...مکتب یعنی جایی که ما جمع می شدیم دور هم حلقه می زدیم و یهنفر اون وسط (دی سید ) می نشست و درباره قرائت و روخوانی ما اظهار نظر می کرد و ما را یاری می کرد تا بنویم قرآن رو بهتر بخونیم....دی سید ( شاید بشود مامان سید..)
پ ن 7: گرگشو ، رسم زیبای جنوبی ها ، که البته در تابستانهای کودکی من جایی نداشته ، من از گرگشو فقط شبهای سرد زمستان بیاد دارم ، این دلیل نگنجاندن گرگشو در تابستانه هایم بود.. اما خوب است این مطلب را در باره گرگشو بخوانید.